top of page

برای مطالعات بیشتر به زبان فارسی، اینجا کلیک کنید

 
 
 

5. The Parable of the Loving Father

تمثیل پدر مهربان

 

(تمثیل پسر گمشده)

 

لوقا ۱۵: ۱۱-۳۲

 

مجموعه بنیادهای استوار برای ایمان

 

این تمثیل برای اکثر ما بسیار آشناست: داستان پسری گمشده که به خانه بازمی‌گردد. نیت من این است که شما با تأمل در این که عشق او برای همه ما چقدر عمیق و گسترده است، درک جدیدی از رحمت عظیم پدر پیدا کنید. من معتقدم که احیا در راه است و یکی از عناصر کلیدی آن در امروز، بازگشت پسران و دختران گمشده است. عیسی برای ما روشن می‌کند که او نود و نه گوسفند را رها کرده و به دنبال یک گوسفند گمشده می‌رود تا آن را به گله بازگرداند.

 

«نظر شما چیست؟ اگر کسی صد گوسفند داشته باشد و یکی از آنها گم شود، آیا نود و نه گوسفند را بر روی کوه‌ها رها نمی‌کند و برای یافتن گوسفند گمشده می‌رود؟» (متی ۱۸: ۱۲).

 

امروزه بسیاری از مردم از کلیسا و زندگی در جامعه ایمانی دست کشیده‌اند و به دلیل ناامیدی، دلسرد شده‌اند. وقت آن است که آنها این فراخوان را بشنوند؛ دعوتی برای بازگشت به پدر که با آغوش باز منتظرشان است. امیدوارم هنگام خواندن این مطالعه، کسانی که در حال حاضر سرگردان هستند به یادتان بیایند. وقت آن است که برای کسانی که باید به خانه بازگردند، دعا کنید. از خدا بخواهید دل‌هایشان را نرم کند، از دروغ‌های دشمن محافظتشان نماید، چشمانشان را باز سازد و در آن‌ها اشتیاق بازگشت به پدر آسمانی‌شان را شعله‌ور سازد. ما به عنوان کلیسا، باید آماده باشیم تا آن‌ها را بپذیریم و با آغوش باز از آن‌ها استقبال کنیم.

 

در فصل ۱۵ انجیل لوقا، سه مَثَل آمده است: مَثَل گوسفند گمشده (آیات ۳-۷)، مَثَل سکه گمشده (آیات ۸-۱۰)، و مَثَل پدر مهربان (آیات ۱۱-۳۲). زمینه فصل ۱۵ به نگرش فریسیان و آموزگاران شریعت مربوط می‌شود. آنچه باعث شد عیسی این سه مَثَل را بیان کند، شکایت فریسیان بود که عیسی گناهکاران را می‌پذیرد و با آنها غذا می‌خورد (آیه ۲). پیام رهبری مذهبی این بود که عیسی معجزات خود را به قدرت شیطان انجام می‌دهد (متی ۱۲:۲۴). آنها برای اثبات اینکه عیسی از شیطان است، به کسانی که خداوند با آنها معاشرت می‌کرد، یعنی گناهکاران، فاحشه‌ها و ماموران مالیات اشاره کردند. آنها گفتند اگر او مسیح بود، با چنین مردمی همراهی نمی‌کرد.

 

 شکایت فریسیان این بود که عیسی با گناهکاران معاشرت می‌کند و با آنها غذا می‌خورد (آیه ۲). سخن رهبران 

 

عیسی این سه مَثَل را در لوقا ۱۵ برای اصلاح دیدگاه آنها درباره شخصیت و ذات خدا، یعنی نگرش او نسبت به گمشده‌ها، نیازمندان و شکسته‌دلان این جهان، تعلیم داد. رهبران دینی که آن روز سخنان مسیح را شنیدند، شخصیت‌های صاحب نفوذ در آن زمان در قوم بودند. مردم ملزم به رعایت قوانین و مقررات آنها بودند، اما عیسی از ریاکاری آنها که می‌گفتند اما عمل نمی‌کردند، آگاه بود. ۲«کاتبان و فریسیان بر کرسی موسی نشسته‌اند. ۳پس باید از ایشان اطاعت کنید و هرچه به شما می‌گویند، انجام دهید. اما آنچه خودشان می‌کنند، انجام ندهید، زیرا آنچه تعلیم می‌دهند، عمل نمی‌کنند» (متی ۲۳: ۲). ما دو تمثیل اول فصل ۱۵ را در جای دیگری از مطالعات خود در انجیل لوقا پوشش داده‌ایم. هر تمثیل با شادی و جشن به خاطر یافتن گوسفند و سکه به پایان می‌رسد.

 

بسیاری از مردم این بخش را «تمثیل پسر گمشده» می‌نامند، اما به نظر این نویسنده، این تمثیل بیشتر درباره پدر مهربان است تا پسر گمشده. بله، پسر کوچکتر ولخرجی می‌کرد، اما پدر در فیض، رحمت و پذیرفتن دوباره پسرش از سرزمینی دور، حتی سخاوتمندتر بود. بیایید داستان را واکاوی کنیم:

 

گمراهی پسر جوان از خانه

 

۱۱عیسی ادامه داد: «مردی بود که دو پسر داشت. ۱۲پسر کوچکتر به پدرش گفت: ‹پدر، سهم مرا از اموالت بده.› پس او دارایی‌اش را بین آنها تقسیم کرد. ۱۳ ‹مدتی بعد، پسر کوچکتر تمام دارایی‌اش را جمع کرد و به سوی سرزمینی دور رفت و در آنجا ثروتش را در زندگی بی‌پروا هدر داد.› ۱۴پس از آنکه همه چیز را خرج کرد، قحطی شدیدی در آن سرزمین افتاد و او به تنگنا افتاد. ۱۵بنابراین رفت و پیش یکی از اهالی آن سرزمین استخدام شد، و او را به زمین‌هایش فرستاد تا از خوک‌ها نگهداری کند. ۱۶آرزو داشت شکم خود را از دانه‌هایی که خوک‌ها می‌خوردند پر کند، اما هیچ‌کس چیزی به او نمی‌داد (لوقا ۱۵: ۱۱-۱۶).

 

اولین چیزی که در مورد این جوان به چشم می‌آید، رفتار طلبکارانه اوست. او با مهربانی درخواست نمی‌کند و در انتخاب کلماتش فاقد ظرافت و ملاحظه است. صحبتی در مورد نیات او در قبال میراثش نشد، اما او از پدرش خواست که آنچه را می‌خواهد به او بدهد. در واقع، او داشت می‌گفت: «سهم مرا از ارث همین حالا بده، نه وقتی که می‌میری یا بازنشسته می‌شوی.» پدر از برخی از افکار پسر جوان آگاه بود و تا حدودی می‌دانست که پسر جوان می‌خواهد با پولش چه کار کند. هر دو پسر از اینکه پدرشان اموالش را بین آنها تقسیم می‌کرد، بسیار خوشحال بودند. پسر بزرگ دو سوم و پسر کوچک یک سوم را طبق قانون موسی (تثنیه ۲۱:۱۷) دریافت کردند. پسر کوچکتر بلافاصله دارایی‌هایش را نقد کرد تا پول نقد به دست آورد.

 

چرا پدر به جای اینکه او را منتظر بگذارد، آنچه را پسرش درخواست می‌کرد به او داد؟ چرا پدری باید در برابر چنین درخواست‌هایی از سوی پسری که دوستش دارد کوتاه بیاید؟

 

پسر جوان از بودن در خانه پدرش خسته شده بود. او می‌خواست مرد شود و دنیایی را خارج از نظارت و کنترل پدرش تجربه کند. پدر با او بحث نکرد و سعی نکرد او را متقاعد کند. برخی درس‌ها را یک مرد نمی‌تواند به پسرش بیاموزد؛ این درس‌ها باید مستقیماً آموخته شوند. درد معلم خوبی است. ما نمی‌توانیم فرزندانمان را از درس‌هایی که تنها درد می‌تواند به آنها بیاموزد، محافظت کنیم. جوانان آموخته‌اند که برای هر کاری به والدین خود تکیه کنند، اما برخی از درس‌های زندگی تنها زمانی آموخته می‌شوند که فرد روی پای خود بایستد. در مقطعی از هر خانواده‌ای، جوانان باید از آشیانه رها شوند تا به تنهایی پرواز کنند. دوران نوجوانی باید زمانی باشد که والدین به فرزندان خود می‌آموزند و آن‌ها را برای بزرگ شدن و مستقل شدن آماده می‌کنند. اغلب، زمانی که یک جوان از مراقبت والدین خود رها می‌شود، دورانی غم‌انگیز است. امید است که پیش از فرا رسیدن آن زمان، شخصیتی خداترس شکل گرفته باشد. حتی زمانی که والدین خوب تمام تلاش خود را برای آماده‌سازی جوانان برای دنیای بیرون کرده‌اند، آنها گاهی از تمام آنچه آموخته‌اند دست می‌کشند.

 

عیسی گفت پسر کوچکتر «به سرزمینی دور رفت و در آنجا ثروتش را در زندگی ولگانی هدر داد» (آیه ۱۳). بعداً، پسر بزرگتر برادرش را به همنشینی با فاحشه‌ها متهم کرد (آیه ۳۰)، هرچند که هنوز برادرش را ندیده بود. او چگونه می‌داند که برادرش اموال پدر را با فاحشه‌ها هدر داده است؟ احتمالاً این دو برادر در این مورد با هم صحبت کرده بودند، یعنی برادر کوچکتر سعی کرده بود برادر بزرگترش را متقاعد کند تا با او برود. کسانی که قصد گناه کردن دارند اغلب انجام آن را به تنهایی دشوار می‌یابند. گناه دوستدار همراه است. گناه از زندگی فکری آغاز می‌شود. انسان آن چیزی نیست که فکر می‌کند هست، بلکه آن چیزی است که فکر می‌کند (نویسنده نامعلوم). استفان چارناک گفت: «همان‌طور که تصویر مهر بر روی موم حک می‌شود، افکار قلب نیز بر روی اعمال چاپ می‌شوند.» تفکر صحیح به زندگی درست می‌انجامد؛ به یاد داشته باشید که افکارتان نزد خدا آشکار است. او همه چیزهایی را که ما می‌اندیشیم می‌داند. افکار شوم و گناه‌آلود به سراغ همه ما می‌آیند، اما افکار تنها زمانی به گناه تبدیل می‌شوند که ما در آن افکار غرق شویم و آنها در بستر ذهن ما ریشه بدوانند و جوانه بزنند. یک نگاه به این موضوع از این قرار است: ما نمی‌توانیم مانع از پرواز پرندگان در اطراف سرمان شویم، اما می‌توانیم از لانه کردن آنها در موهایمان جلوگیری کنیم.

 

(۱۴) بلکه هر کس به وسوسهٔ هوس پلید خویش گرفتار می‌آید و به وساطت آن کشیده و فریفته می‌گردد. (۱۵) سپس

 

۱۴بلکه هر کس به وسوسهٔ هوس پلید خود گرفتار و کشانده می‌شود. ۱۵سپس هوس، پس از آنکه بارور شد، به گناه می‌زاید؛ و گناه نیز، هنگامی که به کمال رسید، به مرگ می‌انجامد. (یعقوب ۱: ۱۴-۱۵ تأکید از من است).

 

کلمه یونانی که به «فریفتن» ترجمه شده است، به معنای صید ماهی با طعمه است. شیطان از هوس‌ها و افکار بد برای قلاب انداختن و به دام کشیدن ما استفاده می‌کند. دشمن ما را به مکانی دور از خدا وسوسه می‌کند. هرچه بیشتر به او گوش دهیم، بردگی ما در برابر گناه بیشتر و دوری‌مان از خانه پدر بیشتر خواهد شد. این جوان به طعمه افتاد و با وسوسه شنا کرد تا اینکه ناگهان دشمن چوب ماهیگیری را کشید و قلاب را در گلویش فرو برد. او بدون هیچ توانی گرفتار شد و هیچ‌کس به او کمک نکرد. وضعیت او دردناک شد.

 

 

 

من در ۲۶ سالگی با مسیح آشنا شدم، اما قبل از آن ماری‌جوانا دود می‌کردم و مواد مخدر مصرف می‌کردم. از سبک زندگی و تصویر ذهنی‌ام منزجر شده بودم، وقتی بخش زیادی از آن را دور انداختم و روز بعد دوباره خریدم، فهمیدم عادت بر من مسلط شده است. وقتی به‌خاطر «اجازه دادن به محل خود برای استعمال کانابیس» به زندان رفتم، فهمیدم باید از اسارت مواد مخدر رها شوم؛ این اسارت زندگی‌ام را به‌هم ریخته بود. وقتی زندگی‌ام را به مسیح سپردم، سرانجام قدرت خدا را برای غلبه بر این عادت و شکستن آن دریافت کردم. گناه اربابی سخت‌گیر است. وقتی پول پسر کوچکتر تمام شد، با آمدن قحطی شدیدی در آن سرزمین، وضعیت او تغییر کرد. نیاز اغلب راهی است که خدا توجه ما را جلب می‌کند. زندگی در سرزمینی دور، به دور از پدرش، دیگر آن هیجان اولیه‌اش را نداشت. در عوض، او به فلاکت افتاد. زندگی‌اش به سرعت به سرازیری رفت.

 

چه چیزهایی در این متن می‌بینید که از سقوط تدریجی او حکایت دارد؟ آیا تا به حال در زندگی‌تان زمانی بوده که احساس کنید زندگی‌تان از کنترل خارج شده است؟

 

او در زمانی که خودِ غذا بسیار گرانبها بود، هیچ درآمدی نداشت. معمولاً می‌توانست شغلی پیدا کند، اما به دلیل قحطی، شغل‌ها کمیاب بودند. در یک اقتصاد کشاورزی، مانند سرزمین اسرائیل، اگر کسی نه زمین و نه پول داشته باشد، اوضاع می‌تواند بسیار وخیم شود. او خود را به کسی اجیر کرد (به معنای واقعی کلمه، خود را «چسباند») که او را به عنوان یک مزدور روزمزدی معمولی به مزارع فرستاد. نیازمند بودن و برای غذا به دیگران تکیه کردن، خاضع‌کننده بود. تجربه تحقیرآمیزی که او با آن روبرو شد، کار کردن در آغل خوک‌ها برای غذا دادن به آنها بود. خوک حیوانی است که خوردن آن برای یهودیان [طبق قوانین غذایی یهودی] حلال نیست. در آیه ۱۶، آن جوان آنقدر گرسنه بود که می‌خواست غذایی را که به خوک‌ها می‌داد، بخورد. واژه‌ای که به «غلاف‌ها» ترجمه شده است، به غلاف‌های درخت علف‌شور (Carob) اشاره دارد. ربی آقا (حدود سال ۳۲۰ میلادی) یک‌بار گفت: «وقتی بنی‌اسرائیل به غلاف‌های درخت عربی تن می‌دهند، آنگاه توبه می‌کنند.» درخت عربی (Ceratonia siliqua) یک درختچه یا درخت همیشه‌سبز بومی منطقه مدیترانه است که برای غلاف‌های دانه خوراکی‌اش کشت می‌شود.

 

 

 

 

برای یک شهروند یهودی، اینکه به خوک‌ها غذا بدهد و برای غلاف‌های درخت علفه که خوک‌ها می‌خوردند گرسنه باشد، نشان‌دهنده نیاز شدید او بود و از رسیدن به بدترین وضعیت زندگی‌اش حکایت داشت.

 

 

 

بیداری و توبه پسر جوان

 

۱۷وقتی به خود آمد، گفت: «چند نفر از مزدوران پدرم غذا برای اضافه دارند، و من اینجا از گرسنگی می‌میرم! ۱۸برمی‌خیزم و نزد پدرم می‌روم و به او می‌گویم: پدر، من در برابر آسمان و در برابر تو گناه کرده‌ام. ۱۹من دیگر سزاوار آن نیستم که پسر شما خوانده شوم؛ مرا مانند یکی از اجیرهای شما قرار دهید.» ۲۰پس برخاست و نزد پدرش رفت (لوقا ۱۵:۱۷-۲۰).

 

به خود آمدن، یا همان‌طور که در ترجمه پادشاه جیمز آمده است، «او به خود آمد»، توصیف بیداری یک شخص نسبت به واقعیت است. او از خود بی‌خود شده بود، اما اکنون در حال تأمل بود و کاملاً درمی‌یافت زندگی‌اش به چه چیزی تبدیل شده بود و کاملاً به جنون و حماقت شیوه زندگی‌اش پی برده بود. سلیمان نبی در کتاب جامعه می‌نویسد: «و دلِ انسان‌ها نیز پر از شرارت است و در دل ایشان دیوانگی هست در تمام ایام زندگی‌شان» (جامعه ۹: ۳). زندگی کردن بدون ارتباط با خدا، دیوانگی و حماقت است. ما با جان ابدی خود بازی می‌کنیم و قمار روسیِ روحانی انجام می‌دهیم، به این امید که مرگمان امروز نباشد. اما ما نمی‌دانیم که هر روزی چه در پی خواهد داشت. مردم روز به روز، لوله‌ی تفنگ روحانی خود را می‌چرخانند، به این امید که گلوله‌ای در خانه‌ی آن نباشد که زندگی‌شان را پایان دهد و خود را برای همیشه به ابدیتی بدون مسیح محکوم نکنند. چرا مردم مسئله‌ی اینکه ابدیت خود را کجا خواهند گذراند به تعویق می‌اندازند؟ این دیوانگی است! امروز روز نجات است: «هر که نام خداوند را بخواند، نجات خواهد یافت» (رومیان ۱۰:۱۳).

 

سقراط گفت: «زندگی که به آن نپرداخته شده باشد، ارزش زیستن ندارد.» وقتی پسر کوچکتر به بدترین شرایط خود رسید، تنها راهی که می‌توانست ببیند، رو به بالا بود. او شروع به بررسی زندگی‌اش کرد و به این فکر کرد که چگونه خود را به چنین موقعیتی رسانده است. تأمل و اندیشه یعنی به درون خود بازگشتن، مقایسه کردن یک چیز با چیز دیگر و تشخیص دادن آنچه نیاز به اصلاح دارد. این حالت ذهنی، فیض خداست. اما تأمل، توبه نیست. تأمل و قناعت باید ما را به توبه سوق دهد. این جوان یک بازبینی اخلاقی از زندگی خود انجام داد. تا زمانی که فرد خود را به طور کامل از نظر اخلاقی شکسته و در وضعیتی بی‌ارزش نبیند، نمی‌تواند جهت زندگی خود را تغییر دهد. ما اغلب تا زمانی که به جایگاه شکستگی نرسیم، برای نجات‌دهنده جهان ارزشی قائل نیستیم. جان فلاول این را این‌گونه بیان کرده است: «مسیح تا زمانی که گناه برای ما تلخ نشود، شیرین نیست.»

 

فرزند کوچکتر به فکر بازگشت به خانه افتاد و اینکه چه کلماتی می‌تواند بگوید تا جبران کند و دوباره پذیرفته شود. او می‌دانست که هیچ حقی بر هیچ چیز ندارد و باید با شرم و تحقیر روستاییان و همچنین برادر بزرگترش روبرو شود. او از نظر موقعیت مالی ورشکسته است و اکنون آماده است تا در خدمت پدرش باشد. او نام خدا را ذکر نمی‌کند، بلکه در عوض می‌گوید: «من به آسمان و در نظر تو گناه کرده‌ام.» برای بسیاری از یهودیان، نام خدا مقدس‌ترین است. وقتی در اسرائیل زندگی می‌کردم، اغلب عبارت «H'Shem Adonai» (نام خداوند) را به جای واژه عبری «خدا» می‌شنیدم. ممکن است این جوان به خدا و امور ابدی، و به ویژه به پدرش که عمیقاً او را دوست داشت، احترام گذاشته باشد.

 

توبه صرفاً احساس پشیمانی از گناه نیست، بلکه تغییر فکر و مسیر زندگی است. تا زمانی که فردی راهی خانه پدر نشود، تنها تحت وجدان‌داری قلبی قرار دارد. اما این جوان سخن خود را آماده کرده و تصمیم گرفته بود با کارگری روزانه در زمین‌های پدرش به او خدمت کند. عبارت «او برخاست و نزد پدرش رفت» (آیه ۲۰) توبه او را توصیف می‌کند. باید گام‌های عملی برداشته شود، نه فقط حرف. ارادهٔ فرد باید در کار باشد.

 

در این نقطه از داستان، شنوندگان عیسی از سطح شرمندگی‌ای که پسر برای پدر، خانواده و شهری که در آن زندگی می‌کرد به ارمغان آورده بود، شگفت‌زده می‌شدند. آن‌ها تعجب می‌کردند که مجازات قابل قبول چیست وقتی پسر بازگردد. انواع افکار در مورد مجازات‌های عادلانه در ذهن فریسیان می‌گذشت تا از وقوع دوباره چنین رویدادی جلوگیری کنند، اما به جای شنیدن محکومیت مورد انتظار، سخنان بعدی عیسی آن‌ها را تا عمق وجودشان تکان داد.

 

محبت پدر به پسرش

 

اما وقتی او هنوز در راه بود، پدرش او را دید و از شدت شفقت برایش لبریز شد؛ به سوی پسرش دوید، او را در آغوش گرفت و بوسید. ۲۱پسر به او گفت: «پدر، من در برابر آسمان و در برابر تو گناه کرده‌ام. دیگر شایسته نیست که پسر تو خوانده شوم.» ۲۲اما پدر به غلامانش گفت: «زود باشید! بهترین جامه را بیاورید و بر او بپوشانید. انگشتری بر انگشتش و کفش به پاهایش کنید. ۲۳گوسالهٔ چاق را بیاورید و ذبح کنید. بیایید ضیافت کنیم و شادمانی نماییم. ۲۴زیرا این پسرم مرده بود و زنده شد؛ گم شده بود و یافت شد.» پس شروع به شادمانی کردند (لوقا ۱۵:۲۰-۲۴).

 

فریسیان فکر می‌کردند که این پدر رفتار شرم‌آوری داشته است. در اسرائیل نیازی به خوک‌ها نبود، و عیسی گف

 

فریسیان فکر می‌کردند که این پدر شرم‌آور رفتار کرده است. در اسرائیل نیازی به خوک‌ها نبود و عیسی گفت که پسر به سرزمینی دور رفته بود (آیه ۱۳)، بنابراین او احتمالاً در میان غیریهودیان (غیر یهودیان) در سرزمینی مجاور بود. هر جا که آن جوان بود، چندین مایل از خانه دور بود. این پدر تصویری از خدا پدر است که منتظر است و به دنبال هر یک از ما می‌گردد تا به خانه بازگردیم. هیچ خشم و غضبی نسبت به گناه پسرش وجود نداشت؛ وقتی این پدر پسرش را از دور دید، تنها احساسی که داشت شفقت بود.

 

وب‌سایت Dictionary.com می‌گوید که شفقت، آگاهی عمیق از رنج دیگری است که با آرزوی تسکین آن همراه است. به محض اینکه پدر پسرش را دید، دامن ردایش را بالا زد تا به سمت او بدود. در خاورمیانه، یک رئیس خانواده مسن معمولاً به هیچ کجا نمی‌دود. مردم آن زمان هرگز پاهای خود را نشان نمی‌دادند و یک مرد فقط در مواقع اضطراری یا مبارزه برای سهولت حرکت، ردای خود را در کمربندش فرو می‌کرد. شنوندگان عیسی رفتار این پدر را شرم‌آور می‌دانستند. همه آنها شروع به این فکر کردند که عیسی با این داستان می‌خواهد به کجا برسد، زیرا هیچ پدری چنین کاری نمی‌کند. با این حال، این پدر در غیاب از خانه، به خاطر پسرش دردی به دل داشت.

 

پدر پیر آن‌قدر مشتاق بخشش بود که حتی به جوان فرصت سخن گفتن نداد. پدر پیش از آن‌که پسر جوان پشیمانی صمیمانه‌اش را ابراز کند، او را پذیرفت. این داستان پدری را توصیف می‌کند که در عشق عمیق با پسرش است. در نسخهٔ پادشاه جیمز انگلیسی کتاب مقدس آمده است: «او بر گردنش افتاد و او را بوسید.» زمان فعل در زبان یونانی اصلی تأکید بر این دارد که پدر بارها پسرش را بوسید و در محبت بی‌حد و حصر خود افراط کرد. در ذهن پدر هیچ فکری در مورد بوی گند اصطبل خوک که هنوز به پسر جوان می‌چسبید، وجود ندارد. او از دیدن او شادمان است! پدر مهربانی خود را قبل از آنکه پسر از توبه خود سخن بگوید، ابراز کرد. این کلمات از مهربانی خدا و آمادگی او برای آشتی با کسانی که از محبت او دور شده‌اند، سخن می‌گویند. سرانجام، در میان هق‌هق گریه، آن جوان موفق می‌شود بخشی از سخنرانی آماده شده‌اش را بیان کند. «پدر، من به آسمان و در نظر تو گناه کرده‌ام. دیگر سزاوار آن نیستم که پسر تو خوانده شوم» (آیه ۲۱). اما پدر حرفش را قطع می‌کند و به غلامان همراهش می‌گوید تا چیزهایی بیاورند.

 

وقتی عیسی این تمثیل را ارائه داد، چرا پدر را به سوی پسر دویدان فرستاد، و این چه جنبه‌ای از شخصیت خدا را به نمایش می‌گذارد؟ چه سه چیزی برای پسر آورده شد، و به نظر شما این چیزها می‌توانند چه چیزی را برای ما به عنوان مسیحیان نمایندگی کنند؟

 

پدر گفت «جامهٔ بهترین را» بیاورید. در متن یونانی، تأکید دوگانه‌ای وجود دارد، به‌ویژه بر جامه، جامهٔ اصلی. ما اینجا از یک کت صحبت نمی‌کنیم؛ این جامه نشان‌دهندهٔ پسری است که به جایگاه شرافت بازگردانده شده است. این جامه، جامه‌ای از راستی است که گلهٔ خوک گناه ما را می‌پوشاند. انگشتر نماد اقتدار و وکالت است. در آن روزگار، از انگشترها برای امضای اسناد رسمی استفاده می‌شد. اغلب، انگشتر دارای نقشی برجسته بود که هنگام فشار دادن به موم داغ، به عنوان مهر رسمی خانواده عمل می‌کرد. یوسف نیز چنین انگشتری را از فرعون دریافت کرد، زمانی که پس از تعبیر خواب فرعون، به مقام دومین فرد برتر مصر ارتقا یافت (پیدایش ۴۱: ۴۲).

 

ما به عنوان مسیحیان نیز از سوی خدای خود اختیار و قدرت یافته‌ایم تا کارهای مسیح را انجام دهیم (متی ۲۸: ۱۸-۲۰). پسر کفش داده شد. هیچ برده‌ای هرگز کفش نمی‌پوشید، و پدر نمی‌خواست پسرش با پای برهنه باشد. او پسر بود، نه برده. پاهای ما با انجیلِ صلح پوشانده شده است (افسسیان ۶: ۱۵)، و ما فرزندان خدا شده‌ایم (اول یوحنا ۳: ۲). پدر همچنین به غلامان گفت تا گوساله‌ای را که برای این روز چاق شده بود، ذبح کنند. این پدر می‌دانست که روزی جشن خواهد گرفت، پس آرام‌آرام گوساله را چاق می‌کرد. این‌ها همه موهبت‌هایی بودند که بر آن برده بازگشته به خانه و به مقام پسرانگی بازگردانده شده، بخشیده شد.

 

وقتی عیسی پسر بازگشته به خانه را توصیف کرد، فکر می‌کنم با لبخندی از پذیرش گرم به گناهکاران و ماموران مالیات نگاه می‌کرد، اما وقتی شروع به صحبت در مورد پسر بزرگتر کرد، رو به فریسیان و آموزگاران شریعت نمود.

 

پسر بزرگ‌تر

 

۲۵در این میان، پسر بزرگ‌تر در مزرعه بود. وقتی به خانه نزدیک شد، صدای موسیقی و رقص شنید. ۲۶پس یکی از نوکران را صدا زد و از او پرسید چه خبر است. ۲۷او پاسخ داد: «برادرتان برگشته است و پدرتان گوسالهٔ چاق را کشته است، چون او را سالم و صحیح پس گرفته است.» ۲۸برادر بزرگ‌تر خشمگین شد و حاضر نشد داخل شود. پدرش بیرون آمد و با او التماس کرد. ۲۹اما او به پدرش پاسخ داد: «ببین! این همه سال است که برای تو بندگی کرده‌ام و هرگز از فرمان‌هایت سرپیچی نکرده‌ام. اما تو هرگز حتی یک بزغاله هم به من ندادی تا با دوستانم جشن بگیرم. ۳۰اما وقتی این پسرت که دارایی‌ات را با روسپیان هدر داده، به خانه برمی‌گردد، برای او گوسالهٔ چاق را ذبح می‌کنی.» (۳۱)پدر گفت: «پسرم، تو همیشه با من هستی و هرچه دارم مال توست. ۳۲اما ما باید جشن بگیریم و شاد باشیم، زیرا این برادر شما مرده بود و دوباره زنده شده است؛ گم شده بود و پیدا شده است.» (لوقا ۱۵:۲۵-۳۲).

 

این رهبران مذهبی به خود می‌بالیدند که نمایندگان کسانی هستند که برای خدا زندگی می‌کنند. وقتی عیسی با آنها روبرو شد و نگرش برادر بزرگ‌تر را توصیف کرد، آیا فکر نمی‌کنید آنها شروع کردند خود را در آینه ببینند؟

 

چه چیزی در مورد برادر بزرگتر برای شما برجسته است؟ سخنان و رفتار او چه چیزی را در مورد شخصیتش آشکار می‌کند؟

 

فریسیان شنیدند که برادر بزرگ‌تر در بیرون از مزرعه بود، استعاره‌ای برای دوری از پدر. قابل توجه است که او از بازگشت برادرش بی‌خبر بود. پدر کسی را به مزرعه نفرستاد تا به برادر بزرگتر بگوید که یک مهمانی در جریان است. او می‌دانست که برادر بزرگتر به برادر کوچکترش اهمیتی نمی‌دهد و در عوض، از بازگشت او عصبانی خواهد شد. پدر عمداً این اطلاعات را از پسر بزرگتر پنهان کرد، زیرا نگرش بد پسر بزرگتر مانع از برقراری یک رابطه صمیمی بین او و پدرش می‌شد.

 

وقتی پدر برای یافتن پسر کوچکتر رفت، برادر بزرگ‌تر اهمیتی نداد. تقریباً می‌توانیم صدایش را بشنویم که می‌گوید: «مگر نمی‌دانی چه خفتی بر پدر و خانواده آوردی؟ بوی بد می‌دهی! پدرت از تو عصبانی است؛ جرأت نکن بعد از کاری که کرده‌ای به خانه بیایی!» این‌ها همه کلماتی هستند که شیطان وقتی شروع می‌کنیم به فکر بازگشت به خانه پدرمان، در گوش‌مان زمزمه می‌کند. ما که والدین هستیم، می‌توانیم از این آیات چیزهای زیادی درباره بازگرداندن فرزندان‌مان به خدا بیاموزیم.

 

فرزند بزرگ‌تر در پایان روز کاری‌اش به خانه بازگشت و از شنیدن موسیقی و جشنی که برپا بود، متعجب شد. او فوراً مشکوک شد و وارد خانه نشد. افراد مذهبی از کسانی که واقعاً شادی را تجربه می‌کنند و رابطه‌ای درست با پدر دارند، برحذرند. او وارد نشد، بلکه از یکی از غلامان پرسید چه خبر است. او از نوکران فهمید: «پدرتان گوسالهٔ چاق را کشته است، زیرا او را سالم و صحیح پس گرفته است» (آیهٔ ۲۷). گوساله‌ای که پدر ماه‌ها برایش آماده می‌کرده، ذبح شده، روی سیخ کباب گذاشته شده و برای دوستان و همسایگان بسیاری که جشن گرفته‌اند، تکه‌تکه شده است.

 

در این نقطه از داستان، ممکن است فریسیان شروع به دیدن خودشان در آن کرده باشند و دریافته باشند که پسر بزرگ نیز به دلیل نگرش نادرستش از پدرش جدا شده بود. در ابتدای فصل سه مَثَل، فریسیان به یاد سخنان خودشان افتادند که گفته بودند: «این مرد گناهکاران و عمال ضریب را می‌پذیرد» (لوقا ۱۵:۲). این سه تمثیل درباره نگرش درونی مبتنی بر نفرت نسبت به کسانی است که مورد محبت خدا هستند و همچنین درباره فیض شگفت‌انگیز او نسبت به گناهکاران و ماموران مالیات، و نیز فریسیانی که از خدا جدا شده‌اند. نگرش برادر بزرگتر نشان می‌دهد که اطاعت او از پدرش، سال‌ها وظیفه‌شناسی عبوس و بی‌علاقه بوده است، نه خدمت عاشقانه. نگرش او سرشار از بی‌توجهی کامل به احساسات دیگران بود و به برادر کوچکتر خود نه به عنوان «برادرم»، بلکه به عنوان «پسر تو» اشاره کرد.[1]

 

برادر بزرگ‌تر نمی‌خواست جشن بگیرد که پسر گمشده و مرده پیدا شده و به خانواده بازگشته است. او هیچ‌یک از آن دلسوزی و عشقی را که پدر داشت، از خود نشان نداد. آنچه در دل او بود، آشکار شد. ۲۹«اما او به پدرش پاسخ داد: ‹‹ببین! این همه سال است که برای تو کار کرده‌ام و هرگز از فرمان‌های تو سرپیچی نکرده‌ام››» (آیه ۲۹). ما می‌شنویم که او می‌گوید تمام این سال‌ها سخت کار کرده تا آنچه پدر آزادانه می‌دهد—میراثش—را به دست آورد. انسان نمی‌تواند با پایبندی به یک نظام اعمال مبتنی بر قوانین، خدا را خشنود سازد. «بدون ایمان، خشنود ساختن خدا ممکن نیست» (عبرانیان ۱۱:۶). فریسیان احساس می‌کردند که با اعمال نیک خود جایگاهشان را در بهشت به دست آورده‌اند، اما فیض خدا را کاملاً نادیده گرفته بودند. آنها فکر می‌کردند به فیض و مهربانی نیازی ندارند. نگرش پسر بزرگ این بود: «ما هرگز از دستورات شما سرپیچی نکرده‌ایم، اما شما هرگز برای من و دوستانم ضیافتی ترتیب نداده‌اید.»

 

ما باید در مورد نگرش قلبی خود در آنچه برای پدر انجام می‌دهیم، مراقب باشیم (آیه ۲۹). پسر بزرگتر از کلمه «برده» استفاده کرد. او کاری را که انجام می‌داد، یک کار طاقت‌فرسا و یک تکلیف اجباری می‌دانست. کارهایی که انجام می‌دهیم هرگز نباید جایگزین شادیِ نزدیک بودن به پدر باشد. پسر بزرگ‌تر با نگرش خود، فاصله بین خود و پدرش ایجاد کرد. همانطور که فریسیان آنجا نشسته و به سخنان عیسی گوش می‌دادند، تصویر پسر بزرگ‌تر، نگرش بی‌خدای آنها را آشکار ساخت. آنها زندگی خود را با این احساس می‌گذراندند که خدا به خاطر توجه دقیقشان به رعایت حتی کوچکترین فرمان قانون، مدیونشان است. همان‌طور که بازگشت گمگشته به خانه پدر برای او شادی بزرگی است، باید بزرگ‌ترین شادی ما نیز دیدن بازگشت بندگان گناه به سوی پدر باشد. ما باید همواره در تلاش باشیم تا شاهد تحقق همین امر برای اطرافیانمان و کسانی باشیم که از خدا دورند. بیایید همواره هنگام بازگشت کسی به خانه پدر، روحیه‌ای جشن‌گونه داشته باشیم.

 

وقتی عیسی مَثَل را در آیه ۳۲ متوقف کرد، همه را در تعلیق نگه داشت. سؤال بزرگ که برایشان باقی گذاشت این بود: «پسر بزرگ چه کرد؟» آیا او توبه کرد و از پدرش به خاطر دوری کردن عذرخواهی کرد؟ آیا وارد ضیافت شد و برادرش را کاملاً پذیرفت؟ هر فریسی‌ای که گوش می‌داد، شروع به درک این موضوع کرد که شادی بزرگ پدر، استقبال از فرزندانش در خانهٔ خود و جشن گرفتن با هم برای ابدیت است. او پایان داستان را به هر یک از آن‌ها و همچنین به ما واگذار کرد. آیا ما به خانهٔ این خدای مهربان و دلسوز باز خواهیم گشت؟

 

آیا ما از کسانی که پس از زندگی در دوری از خدا بازمی‌گردند، استقبال خواهیم کرد؟ همه ما از طریق فیض خدا در خانواده ابدی او هستیم. لطفاً به کسانی فکر کنید که در امنیتِ هم‌نشینی با دیگران نیستند، کسانی که شاید احساس می‌کنند برای بازگشت بسیار دور شده‌اند. برای بازگشت امن آنها به گله چوپان نیکو دعا کنید! او در انتظار است تا آنها را بپذیرد. بیایید دل خود را فروتن نگه داریم و همواره از آنچه دل پدر را شاد می‌کند، شادمان باشیم.

 

دعا: ای پدر، سپاسگزاریم که ما را با چنین شادی و عشقی بی‌کران به خانه خود پذیرفتی. باشد که ما نیز در رفتار با دیگران، همان‌گونه عمل کنیم که تو با ما رفتار می‌کنی. آمین.

 

تطبیق: کیت توماس
وب‌سایت: www.groupbiblestudy.com

 

ایمیل: keiththomas@groupbiblestudy.com

 

یوتیوب: https://www.youtube.com/@keiththomas7/videos

 

 

 

[1]ویلیام بارکلی، مطالعه روزانه کتاب مقدس، انجیل لوقا، منتشرشده توسط انتشارات سنت اندروز، ادینبورگ، ص. ۲۰۶.

Donate

Your donation to this ministry will help us to continue providing free bible studies to people across the globe in many different languages.

$

And this gospel of the kingdom will be proclaimed throughout the whole world as a testimony to all nations, and then the end will come.
Matthew 24:14

bottom of page